تبليغاتX
پنهان

پنهان

اتاق شعر محمدرضا براری

 

 

شاید شمال و شرجی اش

 

دریا

اگر خاطره ای از من داشته باشد

رودخانه

اگر سراغی بگیرد از من

شالیزار

قاب چشمانم شود

 خزر

اگر مرا در خود جای دهد

 

شاید شمال و شرجی اش

نقشه ی کوچکی است

که در دل می پرورم

و خزر

خانه ی امنی

 که در آن به خواب می روم

 

این روزهایم سرمه ایست

این روزهایم کدر است

این روزها

خزر می گذرد از من

و از دلم عبور می کند

و شعر از لای پیری ام

                جوانه می زند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/03ساعت 12:59  توسط محمدرضا براری  | 

 

 

نمی دانم چه اسمی برای این نوشته ها بگذارم کاریکلماتور ، کلمه کاتور، جمله کاتور ، جمله قصار ، نثر ادبی و ... ولی هر چه هست . می نویسم و از آن به شدت خوشم می آید . و از پرویز شاپور مخترع این جور نوشته ها یاد باید کنم.

این ها را تقدیم تان می کنم

با بیتی از سعید میرزایی که این روزها هی زمزمه می کنم  .

کجای متن جهانش سپید بود مگر        که آفرید تو را ناامید بود مگر؟

 

 

 

1- چشم های مرد مرده، زن زنده را گریه کرد.

 

2- وقتی از هم فاصله می گیریم فاصله هم خودش را می گیرد .

 

3- بی وفایی زن ها را مردها اشتباهی عشق نامیدند .

 

4- زنی که دستش را در دست تو می گذارد ، مطمئن باش قلبش را به دیگری سپرده .

 

5- گوسفندها هم چوپانی مرا قبول ندارند .

 

6- اتاق جراحی ، جراحت دارد .

 

7- پسری که خودش را خیس می کند خواب می بیند که ابر شده .

 

8- با هر بوسه ی داماد، عروس تپل تر می شود.

 

9- دامادی که عروس چاق دارد انگار دیگر کم و کسری ندارد .

 

10- عروسی که اضافه وزن دارد به داماد می گوید : بغلم نکنی ها کمرت درد می آد.

 

11- شک دارم که دیگر شک داشته باشم .

 

12- ماهی تابه، تاب سرخ شدن ماهی را ندارد.

 

13- مرد : عزیزم دو تایی راهمان را گم می کنیم بیا جدا شویم .

 

14- وقتی از زنی کام می گیرم احساس ناکامی می کنم .

 

15- زنی که خودش را رعایت می کرد به مردی برخورد که او را بیهوده مصرف می کرد .

 

 

 


آرامشی دیگر

 

راه می روم و

پاییز می آید

قدم می زنم و

تابستان می رسد

و زمستان ها

کمی پیرتر می شوم

 

من فکر می کنم

کی می ریزد

پیشانی پرنده در رودخانه

تا کودکی

از بی خیالی بادبادک

برگردد و در پیراهنت پخش شود

کنار می کشم از باران

دیروز از خاطره ام می روید

و شک می کنم

در اشتیاق عاشق

که ریخته در من

با خونی ناشناس

             از اردیبهشت

در متن رود و دره ی عمیق

با چشم های آلوده ی زندگی

 

و آرامشی

که در سفر دیگر من است .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/31ساعت 19:8  توسط محمدرضا براری  | 

 

 

دلم نيامد عشق را مصرف کنم

 

 

 

 

هر چه بوسه بود

از باران گرفتم

هر چه لطافت بود

بر استخوانهاي خويش نهادم

و باد را

در ماهيچه هاي دريا پنهان کردم

و دلم نيامد

 عشق را مصرف کنم

روزهاي بعد

 ماه مي ريخت از دهان من

همچون خون گل هاي پيراهنت

و گونه هاي تو از آسفالت خيابان

                        پيرتر مي شد

مثل باران در تنهايي افتاده بودم

تا شب را در بسترت بريزم

 

اي رنگين شده با پاييز

آينه ي زخمي از ناخن ها

وقت آن بود که مقبول شوم .

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/10/01ساعت 11:32  توسط محمدرضا براری  | 

 

با سلام

به توصیه برخی از دوستان خوبم به این نتیجه رسیدم وبلاگ داستانم را راه اندازی کنم وبلاگی که زیر مجموعه پنهان نباشد و اختصاص یابد به علاقه همیشگی م  داستان و نقد داستانی .برای همین داستانهای ابری متولد شد تا مکان مناسبی برای داستانهام باشد. 

برای ورود به این وبلاگ و همچنین ارائه نظراتتان می توانید به http://das-tan.blogfa.com/ مراجعه فرمایید .

                                                                                                     محمدرضا براری

 

کیلومترها بوسه

 

آنقدر بوسیدمت

که باران بند آمد

من پنجره را باز کردم

و بوی تو از پنجره بیرون پرید

نگاه من از فصل ها گذشت

و آبی ها را به سه شنبه دعوت کرد

تابلویی بود

که مقصد را معرفی می کرد

با کیلومترهای زیاد بوسیدن

 

بعد از خواب

یک لیوان چای

 و چند حبه بوسه

که نتوانم یک هو سر بکشم

بیا به اتاق من

به پشتی تکیه بده

پرتقال پوست کن

و شعله ی بخاری را زیاد کن

اگر روسری ات را بر نداری

مجبور می شوم

باز هم برای تو چای بیاورم

و استکانها را به هم بمالم .  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/07/29ساعت 13:45  توسط محمدرضا براری  | 

 

 

سالها قبل دوست عزیزم جناب یوسف نژاد، نقدی بر مجموعه داستانم نوشت و نزدم گذاشت تا بعد از آن در جایی استفاده کند اما متاسفانه در روزمره گی و روزمرگی هایم گمش کردم و هرچه دکتر سفارش می کرد که بگردم و پیدایش کنم (چرا که همین یک نسخه دست نویسش را به من سپرده بود) اما هر چه گشتم پیدا نشد که نشد و این شرمندگی من دیگر داشت در ذهن دکتر پاک می شد که همین چند روز پیش آن را در لای ورق  پاره های بی شمارم پیدا کردم و وقتی دوباره بعد از حدود پنج سال آن را خواندم از زیبایی نقد و روانی متن بسیار لذت بردم و حیفم آمد آن را پیشکش حضورتان نکنم، امیدوارم مورد قبول شما نیز واقع شود.

                                                                                                                م . براری

 

نقدی بر داستان کوتاه «مرگ شریف»

از مجموعه من به طرز فجیعی زن بودم

             نوشته محمدرضا براری

 

اولین مجموعه داستان دوست عزیزم محمدرضا براری بدستم رسید . پس از مدتی پس از خواندن می توانستم طبق معمول دوستان ، نظراتم را در مورد داستانها به صورت پراکنده و شفاهی با ایشان در میان بگذارم ؛ اما بخاطر علاقه بسیارم به این عزیز خواستم چند برگی نوشته باشم تا به یادگار در نزدش باقی بماند. هر چند او به خوبی می داند که من در زمینه نقد نه اطلاعات کافی دارم نه استعدادی، تنها بخاطر علاقه به اوست که در میان مشغله های روزمره ام قلم به دست می گیرم و می نویسم. امیدوارم نقصان در بیانم با اغماض در نظر گرفته شود .

 

از میان مجموعه داستانهای کوتاه داستان «مرگ شریف» را انتخاب می کنم داستانی که در آن شریف با یادگاری از عشق جوانی پس از گذر سالها و با داشتن زن و فرزند زندگی را با روانی پریشان می گذراند و در انتها، دردهای کهنه محبوس در وجودش چون زخمی چرکین لب باز می کند و او در طویله با طناب دار، خود را از این دردها می رهاند.

مطمئناً خلاصه داستانی با این بیان سطحی از حوادث، نظر هیچ خواننده ای را جلب نمی کند. بی شک نویسنده در داستان مشخصات و عناصری را بجا گذاشته تا خواننده از حوادث سطحی داستان بگذرد و به درونمایه یا تم اصلی داستان دست یابد. هرخواننده ای در وهله اول از خود خواهد پرسید در این داستان چه طرحی (plot) برای چه کسانی (کارکترها) و چرا (theme) اتفاق می افتد ؟

خواننده برای درک بهتر داستان باید این عناصر را همراه با کشمکشها و رابطه بین آنها در متن بیابد تا بتواند دریافت درستی از داستان بدست آورد .

داستان در ابتدا با نامش طرحی کلی از حادثه را بدست خواننده می دهد. نویسنده با روایت داستان از زبان سوم شخص، خود دانای کل در تمام مراحل داستان است. نویسنده بعنوان کسی که همه اطلاعات داستان را در زمان حال و گذشته دارد؛ داستان را در زمان حال آغاز می کند. و با فلاش بک هایی همچون نماهایی سینمایی در بین زمان حال، گذشته نزدیک و گذشته دور در نوسان است . طرح داستان طرحی بسته است و نویسنده سعی می کند با استفاده از ابزار موجود هدف نیت و اندیشه خود را بصورت داستانی و باورپذیر ارائه دهد .

در داستان مرگ شریف ابتدا خواننده از نام داستان به درونمایه کلی داستان نزدیک می شود مرگ شریف تداعی کننده مرگی با شرافت می باشد . انتخاب نام بامعنای دوگانه ترکیب مرگ و نام شریف از طرف نویسنده چه تعمدی باشد یا نه در هر حال بی شک شکلی مفهومی در ذهن خواننده به خود می گیرد و آنگاه همرا با داستان سعی می کند به درونمایه اصلی برسد. البته در رسیدن به درونمایه کارکترهای داستان نقش اساسی و مهمی را ایفاء خواهند کرد اما متاسفانه براری از ابتدا در پرداخت شخصیت بیرونی افراد و فضاها ، کمی قصور می کند و برای همین شخصیتها و مکان ها زیاد در ذهن شکل و حجم نمی گیرند.

اما خوشبختانه زبان و لحن مناسب نویسنده با فضای داستان موجب می شود خواننده به باورپذیری نسبت به داستان دست یابد زبان و لحنی که در داستانهای دیگر این مجموعه کمتر رعایت شده و حتی استفاده بی مورد از کلمات و ترکیبات به ظاهر شاعرانه باعث ضربه زدن به کل داستان و انحراف ذهن خواننده گردیده ترکیباتی چون :

زنها قدم هایشان را تند راه می رفتند- تاکسی سوارشان شد-  استکانها دستها را برداشتند روزنامه سرش را از جوان بیرون کشید دوتا بچه که همدیگر را می دویدند .

این ترکیب ها که علاوه بر متفاوت بودن در زبان و لحن نویسنده نسبت به فضای داستان نه به پیشبرد خواننده تاثیری می گذارد و نه در رساندن مفهومی خاص در خدمت هدف آن داستان می باشند .

اما در داستان مرگ شریف این نوع بیان متفاوت با فضای داستان کمتر دیده می شود و نویسنده با رفت و برگشت در زمان به شناخت خواننده نسبت به کارکترها کمک می کند گرچه این تغییر زمانها گاه ناگهانی و گمراه کننده می نماید اما براری توانسته با این گونه بیان یک نوع تعلیق ذاتی در داستان بوجود آورد .

خواننده از شریفی که خود را بدار زده می رسد به نمای نزدیک زمان حال و دسته سوگوار، خواننده برای چرایی علت مرگ ادامه می دهد و به روان پریشان شریف می رسد. باز در نمایی دیگر دسته عزاداران – همسر و فرزندان عزادار – پس انگیزه شریف چه بود ؟ نویسنده در برگشت به زمان گذشته دور به عامل عشق اشاره می کند؛ صنوبر وارد ذهن مخاطب می شود آنگاه جریان داستان به پیش     می رود ؛ مرگ شریف ، روان پریشی ، عشق دوران جوانی ، زن و فرزند و دخترش که شاید نمای کوچکی از عشق گذشته اوست. شریف در تقابل با نظر یحیی که « نادر آدم شده که عاطفه را بدیم بهش ، این دفعه دیدمش دک و پوزش رو پیاده می کنم » اعتقاد به وصلت این عشق دارد حتی قبل از مرگ، سهم بیشتر پول خود را برای ازدواج عاطفه می گذارد . 

اما در ادامه مسیر باز شریف است و بی خوابی هایش و زندگی روزمره و بغض هایی که نمی داند از چیست و تنها نویسنده در مقام دانای کل داستان عشق جوانی اش را در مسیر فکری خواننده متذکر  می شود چرا که شریف خود نیز تنها هنگامی که از طناب دار آویزان است در ذهنش صنوبر نمایان می شود «صنوبر بود که پس از سالها آمد توی ذهنش»

انسانها گاه از دردهایی رنج می برند که نمی دانند از چیست بغض هایی فراموش شده در غبار زمان. این مسئله در مورد صنوبر هم صدق می کند «خواب کسی را دیده بود که سالهای دور در غبار زمان فراموش شده بود .»

اگر چه براری در رساندن عامل این پریشانی شکست و یا نرسیدن دو عاشق عامل هایی را نانوشته   می گذارد این خود گرچه باعث ابهام در مسیر داستان می شود اما خود عاملی در تعلیق خواننده در علت یابی و کامل کردن وجوهی از داستان به دلخواه خود می شود .

نویسنده در کل داستان از نمادگرایی به صورت برجسته و به وضوح پرهیز می کند اما با توجه بیشتر بی شک ما به عناصر نمادگونه ای چه از لحاظ مذهبی و چه غیر مذهبی می توانیم در داستان دست یابیم .

ایجاد فضایی مذهبی سنتی از اول داستان در کل فضای داستان تاثیر خود را می گذارد مرگی مردود از لحاظ مذهبی ، اما عزاداری با شکوه همچون محرم و یا وقتی شریف پیاده می شود و تنها نماد آشنای محل زندگی اش « گنبد سبز آقامیر افتاد توی چشمش ، نفس راحتی کشید» و یا شخصیت حاجی عادل با آنکه نویسنده اشاره ای گذرا دارد اما تاثیرش را بر داستان می گذارد .

یا زمانی که شریف در کنار رودخانه شعر می خواند «... برایش شعر خواند و شعر خواند و صنوبر ریز ریز می خندید آب رودخانه گل آلود بود و بوی باران سیل آسا را با خود می آورد.» بی شک آن خواب بد صنوبر و یا بوی باران سیل آسا نمادی از وقوع حادثه ای ناگوار برای دوعاشق خواهد بود.

یکی دیگر از نمادهای همراه با طنزی تلخ در داستان درددل کردن شریف با گاوهاست که نشان دهنده تنهایی یک انسان در بین انسانهاست او تنها می تواند با حیوانها درددل کند «... صورتش را گذاشت روی صورت گوساله و های های گریه کرد: تو ، توی اول راه هستی و من آخر خط.» چخوف نیز در موردی مشابه در داستان گوتاه «سوگواری» این درد تلخ تنهایی انسان را از زبان ایوانا که در اصطبل با اسبها درددل می کند .

در هر صورت داستان مرگ شریف بازگو کننده علائق و حرمانهای آدمی ست که به آن دست نمی یابد و این زخم ها می ماند و بقول هدایت: «در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می خورد و می تراشد این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد.»

در خاتمه نوشتن این چند سطر ضروری است چرا که گمان می برم براری با تلاشی وافر در ارتقاء تکنیک نوشتن و بارور نمودن سوژه های داستانی در خود می تواند توانایی های بالقوه خویش را به راحتی به فعل رساند.

با آرزوی موفقیت

نقی یوسف نژاد – بهمن 82

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/20ساعت 12:31  توسط محمدرضا براری  | 

 

 

پس از مدتها دوری از دنیای مجاز و دوستان مجازی دوباره از نو حرکتی و حرکتی از نو دوباره ، این بار هم از همه ی دوستانی که برایم پیغام و پسغام فرستادند که به روز شوم و نشدم ، بنویسم و ننوشتم کمی خجلت زده و کلی شرمنده ام ، واقعاً دلتنگ این صفحات بودم .حالا کمی به روز می شوم تا روزهام از تکرار فاصله بگیرد و دستی به دوستی دراز کنم ...

 

 

 

 

 

این فصل بی فایده است

 

 

 

من شاعرم

که این دهان

من شاعرم

 به این زبان

وقتی حروف غم زده

تشیع می شود

انگار فارسی

فرسوده گی ماست

و تنِ کلمه

لحن مصیبت بار زبان

زبان به کام بگیر

این زبان ...

و زار بزن زیر بار مسئولیت

مسئولیت مشترک

 

دهان به کام بگیر

این دهان ...

فصل بعدی

 بعداً نمی رسد

این فصل بی فایده است

و دهان از پارسی تهی ست

پارسی آبستن کوچه است

ما با چشم هایمان

 نیش می زنیم

وقتی قلب مان بی فایده است

و گلبرگ فارسی می چینیم

از میخ و سنگ

 

زبان به کام بگیر

این زبان از آن تو نیست.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/21ساعت 19:11  توسط محمدرضا براری  | 

 

 

 

پدر رفت و باران گرفت آسمان ...

 

دوست خوبم سیدرضا سید حسینی

در سوگ خاموشی پدر دلسوز و مهربانش نشسته است در این غم جانکاه همراهش هستم  و  احساس همدردی خویش را تقدیمش می کنم امیدوارم صبر و بردباری کلید گشایشی برای تاب آوردن این غم بزرگ باشد

منتظر روزهای زیبا تری برایش می مانم .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/17ساعت 19:54  توسط محمدرضا براری  | 

 

 

این شعر نیست

 

 

این هوا فاجعه است

اردیبهشت جهنم شده دیگر

آن دستهای نوازشگر

شده آسفالت سفت خیابان

این حرفها ، نوزادی ست پیر

که با کسی حرف نمی زند

 

باید برای این کلمه ها

آستین بالا زد

باید برای امسال

هوایی خنک خرید

تابستان کماکان بی کولریم

ما بی کولران را  غم فردای نباشد

 

باید خون درختان را گرفت

  تا  HIV شان مثبت نباشد

باید شغل دیگری گرفت

شغل انبیا را

دیگر نباید فارسی را دوست داشت

با زبان دیگری باید حرف زد

باید تغییر جنسیت داد

و هی جنازه تحویل جامعه داد

 

همه طلب کارند

می خواهند مثل فاحشه ای

از تو بالا بروند

 

 برای عروج

نردبانی دیگری  لازم است

باید با امروز همبستر شد

برای طفل نامشروع فردا...

فردا دیگر نمی آید

باید سنگ قبری خرید

 از گرانییت خالص

که خالی باشد

از هر چه کلمات دهان پر کن

باید اسم هامان را از همه مخفی کرد

و اجازه نداد کودکانمان بزرگ شوند

باید نوشداروها را دزدید

و همه ی سهراب ها را

 با دشنه ای پنهان در آستین

از پای درآورد

باید خوابید

باید خوابهای طلایی دید

ما کارتن خوابهای بهشتیم .

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/03ساعت 21:7  توسط محمدرضا براری  | 

ParsTOOls.com ‍Clock Code -->