تبليغاتX
پنهان

پنهان

شعر . داستان . نقد ادبی

 

 

 

پدر رفت و باران گرفت آسمان ...

 

دوست خوبم سیدرضا سید حسینی

در سوگ خاموشی پدر دلسوز و مهربانش نشسته است در این غم جانکاه همراهش هستم  و  احساس همدردی خویش را تقدیمش می کنم امیدوارم صبر و بردباری کلید گشایشی برای تاب آوردن این غم بزرگ باشد

منتظر روزهای زیبا تری برایش می مانم .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/17ساعت 19:54  توسط محمدرضا براری  | 

 

 

این شعر نیست

 

 

این هوا فاجعه است

اردیبهشت جهنم شده دیگر

آن دستهای نوازشگر

شده آسفالت سفت خیابان

این حرفها ، نوزادی ست پیر

که با کسی حرف نمی زند

 

باید برای این کلمه ها

آستین بالا زد

باید برای امسال

هوایی خنک خرید

تابستان کماکان بی کولریم

ما بی کولران را  غم فردای نباشد

 

باید خون درختان را گرفت

  تا  HIV شان مثبت نباشد

باید شغل دیگری گرفت

شغل انبیا را

دیگر نباید فارسی را دوست داشت

با زبان دیگری باید حرف زد

باید تغییر جنسیت داد

و هی جنازه تحویل جامعه داد

 

همه طلب کارند

می خواهند مثل فاحشه ای

از تو بالا بروند

 

 برای عروج

نردبانی دیگری  لازم است

باید با امروز همبستر شد

برای طفل نامشروع فردا...

فردا دیگر نمی آید

باید سنگ قبری خرید

 از گرانییت خالص

که خالی باشد

از هر چه کلمات دهان پر کن

باید اسم هامان را از همه مخفی کرد

و اجازه نداد کودکانمان بزرگ شوند

باید نوشداروها را دزدید

و همه ی سهراب ها را

 با دشنه ای پنهان در آستین

از پای درآورد

باید خوابید

باید خوابهای طلایی دید

ما کارتن خوابهای بهشتیم .

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/03ساعت 21:7  توسط محمدرضا براری  | 

 

 

 

خداحافظ سرهنگ !

 

 

بعضي از آدم ها با همه ي سادگي شان لحظه هاي عميقي را در انسان به يادگار مي گذارند و خاطرات مشترک بسياري از خودشان، تو نمي خواهي همراهي شان کني اما همراه توهستند، نمي تواني دوستدارشان باشي اما دوستت مي دارند و برعکس مي خواهي با آنان بماني اما تنهايت مي گذارند يا «اگر بخواهي نگه شان داشته باشي از دستشان مي دهي»1 .

 

هرچه بخواهي مرگ را کتمان کني نمي شود. کسي، دوستي، عزيزي از ما فاصله مي گيرد و به گستردگي آبي پيوند مي خورد ديگر نمي تواني از حقيقت دور باشي انگار کسي با سيلي هاي پي در پي که به صورتت مي زند مي خواهد تو را از خواب فراموشي بيدار کند . آيا ما بيداريم يا فقط اداي آدم هاي بيدار در مي آوريم.

 

  امروز خبر بدي شنيدم خبري مرموز که تو را در دهليزها تودرتوي ترس تنها مي گذارد خبري که ضربه اش از صبح تا همين حالا مرا گيج و مات کرده حتي مرگ پدربزرگ که پيش از بهار خاک سرد بالش دائمي تنهايي اش شد اين قدر کوبندگي نداشت که مرگ او ناهنگام بود اما دريغ از دوست ، دوست ، دوست لحظه هاي خوشباوري ام سرهنگ قلي زاده.

 

توي همين سه چهار سال کوتاه دوستي خاطرات بيشماري از او دارم مرگ او براي من مثل انفجار روحم بود سرهنگ بازنشسته اي که در وادي شعر و شاعري قدم مي زد انجمن ادبي ميعادگاه مان بود ، بيشتر غروب بعد از انجمن و شب هاي يک شنبه که منزل آقاي راد گريزگاهي واقعي از روز مرگي ها و روز مره گي هاي مان بود ، تا صبح مي نشستيم شعر مي خوانديم خيام و چاي و چشم هايي که شب را به سرانجام مي رسانيد .

 

آخرين بار او را لاغرتر و زرد ديدم آن شادابي و طراوت گذشته را نداشت بيمار بود اما بيماري براي آدم سرحالي مثل او مثل يک جوک خنده دار بود حتي بيماريش را به شوخي برگزار کرديم؛ گفتيم و خنديديم او هم مانند پدري به شوخي هاي بازيگوشانه ام مي خنديد . حالا مرگش هم برايم يک شوخي است . احساس مي کنم سرهنگ رفته يک گوشه قايم شده ؛ تا ببيند هنوز دوستش داريم  يا نه و شايد  فردا سرو کله اش توي مغازه پيدا شود و دو نخ سيگار کنت از جيبش بيرون بياورد و يکي را تعارف من کند و بگويد محمدرضا واقعاً اگه من بميرم تو مي خواهي همينطوري بي خيال باشي و يا با اين حربه بخواهد شب هاي يک شنبه که بي نهايت به آن علاقه و براي آن شعر گفته بود را دوباره بدست آورد؛ يا اينکه  آقاي راد را از تهران برگرداند تا بيايد و  ميزبان يک شنبه ها باشد .

او خداحافظي تلخي با ما کرد و حلقه ي دوستانه ما را ترک گفت و با مرگ آرام خودش همه را شگفت زده کرد مردي که بقول شاملو «خاک را سبز مي خواست و عشق را شايسته ي زيبا ترين زنان ».

نمي دانم قدم هاي او چگونه خداحافظي را بلد شدند و تلخي آن دم آخر را چطور تحمل کرد او رفت شايد با همان دوچرخه ي هميشگي اش رفت و ما را با غم نان و سگدو زدن هاي روزهامان براي هيچ تنها گذاشت .

 

 

 

 

 

 

1- مارگوت بيکل ترجمه احمد شاملو

 

 


 

 

داستان

 

 

 

 

نقطه اي که هيچ کس نفهميد کجاست

 

به: نيمای سرهنگ قلی زاده

همه ي ما مي دانسيتم که امير چيزي نمي داند هيچ کس نمي توانست چيزي بگويد کسي جرات لب باز کردن را نداشت بايد خودش رنگ و رويمان را مي ديد و مي فهميد چه اتفاقي افتاده ، من حرکات امير را زير نظر داشتم  چون براي من هم همين اتفاق افتاده بود شايد آن موقع از امير يک سال کمتر سن داشتم . من هم آن روز خيلي توي چشم بودم همه دنبالم بودند تا بلايي سر خودم نياورم من با اينکه بعد از يک روز گريه کردن ديگر اشکي توي چشمهايم نمانده بود  مجبور بودم با نگاه هر کسي زار بزنم و گريه کنم . اگر جاي اميربودم  بعضي از اشتباهاتي را که آن روزها کردم نمي کردم خيلي با وقارتر و محکم تر گريه مي کردم تا همه بدانند شانه هاي مردانه ام زير بار کوه هم نبايد تکان بخورد .

امير اما وقتي خبر مرگ پدرش را شنيد گوشه اي از حياط نشست ساک سربازي اش را کنارش گذاشت و زل زد به مردم ، نه رفت تابوت را بگيرد که سرش را باز کند نه پريد توي بغل عمه ها ، نه روي قبر پدرش دراز کشيد، توي آن چند روز هيچ کاري نکرد  فقط يک گوشه نشست و زل زد به نقطه اي که هيچ وقت کسي نفهميد کجاست .  

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/11ساعت 1:13  توسط محمدرضا براری  | 

 

 

سال نو

سالی باشد پر از رويای رهايي

پر از شادی های کوچک اما جاودانی

سالی پر از بادبادک های رنگی

پر از ترانه و رويا و کودکی

و سال جديد باشد برای کسانی که دوستشان می داريم .

 

 

 

 

چند شعر کوتاه يادگاری اين روزها برای شما

 

 

۱

با يک بهار مي رسم

با دستاني پر از ميخک

تا دنيا را

درچشم هاي تو ميخکوب کنم .

 

 

2

 

زندگي

بهار

بوسه

مرگ

بهار زندگي وُ

بوسه ي مرگ

 

زندگي بهارُ

مرگ بوسه

 

  

3

 

پاييز

پرنده اي بي آشيانه بود

بهار

آشيانه اي بي پرنده .

 

  

4

 

يک روز تلفن زنگ مي زند

و من پشت خطوط سيم ها

صداي پنج شنبه را مي شنوم

 

 

5

 

من

از دريا  خاطرات زيادي دارم

دريا از من اما

 هيچ خاطره اي ندارد

 

 

6

 

 پاييز را به پنجره مي بندم

 آواز پرندگان را

                  به دردهايم

تو را بر تنم امضاء مي کنم .

 

 

7

 

پنجره را مي بلعم

 كلمه را قورت مي دهم

 عشق از دهانم مي ريزد.

 

 

 8

 

باراني از دوست داشتن من

بر متن بي قرار باران مي بارد .

 

 

  

9

   

مثل بوسه اي

در دهان تو

       گنجشکم

 

 

 

10

 

 به باريدن خود ادامه بده

کمي از گيسوانت

پيشنهاد خوبي براي گوشه گيري ست .

 

 

 

۱۱

يک سال

         سرخ انگورم

صد سال

         سرخ شراب .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/17ساعت 1:39  توسط محمدرضا براری  | 

 

نگاهی به رمان «هزار خورشید تابان» نوشته

 

خالد حسینی

 

 

خالد حسینی نویسنده‌ی افغانی مقیم آمریکا ذائقه خوانندگان جهانی خویش را کشف کرده و توانسته ارتباطی عمیق با مخاطبانی پیدا کند؛ که شاید افغانستان را بعد از واقعه 11 سپتامبر شناختند.

این نویسنده در رمان معروف خود «بادبادک‌باز» به تاریخ نیم قرن اخیر افغانستان می‌پردازد. این رمان سرگذشت پسربچه ای به نام امیر تعریف می کند که شاهد جنگ‌های پی‌درپی‌ای است که در افغانستان، از حمله شوروی گرفته تا جنگ‌های داخلی و ظهور طالبان و سپس حمله آمریکا روی داده می باشد. این جنگ ها و مسائلی که بر شخصیت داستان وارد می‌شود باعث فرار او و پدرش از کشور، ابتدا به پاکستان و سپس به آمریکا می شود این کوچ اجباری، باعث بروز شخصیتی جهانشمول و عمیق می‌گردد که با نگاه جدیدو از زوایه ی دیگری به کشور مصیبت زده اش می نگرد  

در این جا قصدم بیشتر نگاه به کار جدید خالد حسینی یعنی «هزارخورشید تابان» به ترجمه مهدی غبرائی است و نمی‌خواهم درباره «بادبادک باز» که زیاد از آن نوشته شده بنویسم اما شباهت‌های زیادی که در این دو رمان وجود دارد مرا ناگزیر به آن سمت می‌کشاند.

در «هزارخوشید تابان» خالد حسینی به سراغ زنان افغان می‌رود و شخصیت اصلی او در این رمان زنانی می‌باشند که زمان محورانه به آنها می‌پردازد این زنها ؛ مریم، لیلا و عزیزه  می باشند و جالب اینکه که زندگی این زنها مخصوصاً مریم و لیلا بطور وحشتناک و شاید مضحکی در ادامه ی داستان به هم گره می‌خورد.

مریم فرزند نامشروعی است که از رابطه جلیل با خدمتکار خانه بوجود می‌آید و همیشه کلمه حرامی ‌مانند ذات یک گناه نابخشودنی عذابش می‌دهد و او به جرم دیگری مجبور است آن را  به دوش بکشد انگار که این معصیت را او انجام داده است و در انتها با مرگ غم انگیز خودخواسته اش، خود را از قید این ننگ انسانی که در کشورهای جهان سوم از بدترین گناهان به شمار می‌رود خلاص می‌کند.

 لیلا شخصیت دیگری است که جزء نسل بعد مریم به حساب می‌آید لیلا در موشک باران جنگ‌های داخلی پدر و مادرش را از دست می‌دهد و خود را در منزل رشید شوهر پیر و مسن مریم که بار منفی رمان را به دوش می‌کشد می‌یابد و در ادامه ی داستان متوجه می‌شویم این آوردن خواسته ی اوست و بعد صحنه خواستگاری از لیلا توسط مریم با اصرار رشید رخ می دهد و  لیلا هم به واسطه طفل نامشروعی که از خالد در رحم دارد به ازدواج با چنین فردی تن در می‌دهد.

شخصیت بعدی که البته خالد حسینی نقش چندانی به او نداده عزیزه، فرزند نامشروع لیلا است که نقشش به پُررنگی نقش و کارکتر لیلا و مریم نمی‌باشد اما بدلیلی که به نظرم تا حدودی درست و منطقی می‌باشد این اتفاق افتاده است، مریم و لیلا کل زندگیشان به دلیل جلو بودن زمانی از عزیزه تعریف می‌شود و آن را زندگی می‌کنند اما عزیزه که نسل آخر این رمان است و قرار است سالهای بعد و با آمدن دموکراسی آمریکایی در افغانستان و همچنین خطراتی که این دموکراسی را تهدید می‌کند (و در این رمان هم به آن اشاره شده،که بروز دوباره ی طالبان را محال نمی‌بیند) زندگی خواهد کرد.

خالد حسینی نویسنده ای قصه پرداز است و در رمانش همیشه گره‌های مختلف و اتفاق‌های زیادی ایجاد می‌کند که این البته به ساختار کشوری چون افغانستان بر می‌گردد که هر روز با یک بحران سیاسی، جنگ و درگیری همراه است. نویسنده چه در «بادبادک باز» و چه در «هزارخورشید تابان» تلاش دارد تا به ابعاد پیچیده و هولناک جنگ بپردازد و همچنین نگاه جذمی‌و جهالت باری که مردم و حکومت از دین دارند و عواقبی این ذهنیت دامن گیر همین مردم می شود . او می‌خواهد به این باور برسد که قربانی اصلی جنگ نه مجاهدین افغان و نه مردها و نیروهای دیگر، بلکه کودکان و زنان می‌باشند که همیشه و همواره مورد تعرض و تجاوز قرا می‌گیرند، زنان رمان «هزارخورشید تابان» هم به نوعی مورد تجاوز قرار گرفته اند و هم مورد ستم و ستیزه واقع شده اند مریم و لیلا هر دو قربانیانی هستند که توسط پیرمردی که نقش شوهر را دارد مورد تجاوز و ظلم قرار می‌گیرند پیرمردی که از فرط شهوت و هوس باوری زنانش را مجبور و محکوم به خانه نشینی می‌کند هرچند که افکار حکومتی هم به ذهنیت و باور مرد کمک می‌کند وبه آن دامن می زند و به زنان که نیمی ‌از جمعیت هر کشوری را تشکیل می دهند مجال حتی ابراز وجود نمی‌دهد و حق چیزهای ابتدایی زندگی از قبیل آموزش و پرورش،  اندیشیدن ، کار و عشق ورزیدن و... نمی‌دهد

خالد حسینی همچنان که در بالا نوشتم ذائقه‌ی مخاطبان را می‌شناسد و به گمان من او فقط به یک قشر خواننده خاص فکر نمی‌کند و سعی نمی‌کند رمانش را در بخش روشنفکری ارائه دهد او به این مهم دست یافته که مسائل هولناک بشری که برای مردم نوشته می‌شود می‌بایست از زبان و بیان جذابی برخوردار باشد و به زبان همه فهم روایت شود تا همه مردم به آن دچار شوند. ضمناً مشخصه اصلی رمان روایت و داستان پردازی و بروز اتفاقات می‌باشد و اگر نویسنده از این فاکتورها فرار کند باعث ناخوانده شدن کارش می‌گردید.

«هزارخورشید تابان» مثل «بادبادک باز» از رمان‌های پرفروش دنیا می‌باشد که می‌شود فاکتورهایی را که باعث جهانی شدن این رمان، مطرح شدن و مورد توجه قرار گرفتن اش است برشمرد.

 در ابتدا مطمئن باشیم اگر نویسنده با زبان مادری اش فارسی- این رمان را می‌نوشت هیچ گاه از مقبولیت این چنین برخوردار نمی‌شد و چشم‌های زیادی را به سمت خود خیره نمی‌کرد، خالد حسینی نویسنده افغانی تبار مقیم آمریکا می‌باشد که در رشته داروشناسی مدرک گرفته و رمان‌هایش را با زبان جهانی انگلیسی- نوشته. زبانی که نیمی‌از مردم دنیا با آن آشنایی دارند و زبان روز دنیا ست. دومین فاکتور این که نویسنده رمان یک روایت مشخص و قصه پرداز داردو نفس بلندی برای تعریف داستان در حد رمان دارد ، هر چند که در جاهایی به سمت اطناب و زیاده گویی می گردد .

 در این رمان اتفاق و گره‌های داستانی حرف اول را می‌زند و شاید هم شاخصه‌های تصویری رمان مخصوصاً بادبادک باز  که آنقدر از تصویر سود می‌جوید که همیشه احساس می‌کنم که با خواندن رمان دو کار انجام می‌دهم خواندن نوشتار و دیدن فیلم آن که این توامانی باعث ماندگاری بیشتر رمان در ذهن می‌شود، این اتفاق در رمان‌های احمد محمود،نویسنده نامدار ایرانی مخصوصاً در «مدار صفر درجه» وجود دارد. مزیت دیگر رمان بومی ‌بودن کار است و نشان می‌دهد که این رسم که یک نویسنده اول می بایست بومی ‌شود و تا در برآیند جهانی قرار گیرد صدق می‌کند مانند مارکز و ساراماگو و سایرین.

 خالد حسینی به دلیل شناختی که از جامعه‌ی خودش دارد تلاشش بر این است تا مردم کشورش را در آینه رمان ها به دیگران بازنمایاند تا مسائل حاد انسانهایی را که حتی در نقشه هم دیده نمی‌شوند برجسته نماید و این برجستگی باعث خلق انسانهایی از نو و تعریف داستان مصائب شان است که نویسندگان ما گاه این مسئله را فراموش کرده اند و می‌کنند و اینکه در مورد چه کسانی می‌نویسند و آدم های نوشته هاشان چقدر رنگ انسان های دور وبر را به خود گرفته است .

نگاه تاریخ نگرانه‌ی خالد حسینی در این دو رمان و شرح حوادث و وقایعی که انگار از بایگانی اخبار و نوشته‌های تاریخی گرفته شده باعث نوعی واقع نمایی در رمان و قهرمانانش شده است ولی خالد حسینی نویسنده زیرکی است که تاریخ را به خدمت رمان در ‌آورده تا بار حوادث داستان و وقایع هولناکی که بر قهرمانان روی می‌دهد واقعی جلوه دهد تا شخصیت رمان «بادبادک باز» به خودش شبیه شود و زنان «هزاران خورشید تابان» به هر زنی که در گوشه گوشه ی افغانستان می زید تا در ذهن مخاطب تاثیر مانایی داشته باشد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/16ساعت 1:2  توسط محمدرضا براری  |